تبليغاتX
گل سرخ من










آثار تاريخي يك عاشق



* (`'•.¸ღدوستان عزیز ღ¸.• '´)*



وضعیت من در یاهو



لوگو دوستان



موسيقي




آمار بازدیدکننده





★ قصه عشق يازدهم - دوازدهم ★

 

www.hamtaraneh.com

 

  

قصه عشق 

فصل يازدهم


حالش رو نداشتم برم مدرسه ، خبري هم نبود ميدونستم تا دو سه روز مدرسه سر كاري و تق ولقه.......دم يه تلفن عمومي و ايسادم و تلفن مدرسه رو گرفتم هموني گوشي رو برداشت كه كارش داشتم آقاي ضرغامي معاون مدرسه كه اهل شهرستان رشت بود.خيلي باهم رفيق بوديم وشوخي ميكرديم. هواي منو خيلي داشت عاشق صداي هايده بود و حاضر بود براي گرفتن نوار جديد اون واسم هر كاري بكنه.


سلام كردم. با لحجه شيرين خودش گفت : به... به.... پارسال دوست امسال آشنا احمد آقاجان.بازم كه حب جيم خوردي پسر . وقتي تنها بوديم با اين اسم منو صدا ميكرد.


گفتم :به جان آقاي ضرغامي يه خبري برات دارم كه بهت بگم پر در مياري.


ذوق زده گفت : جان من ....خانم هايده جان ترانه جديد خونده.


خنده ام گرفت .


گفتم نه بابا از اينم مهمتر


با عصبانيت گفت : حرف دهنت رو بفهم پسر جان . از اين مهمتر خبري تو دنيا وجود نداره . فهميدي . بعد با دلخوري گفت:از چشمم افتادي .


به شوخي گفتم كجا آقا ، رو دماغتون.هميشه در مورد دماغ گنده اش سربه سرش ميذاشتم . تا اينو گفتم : به خنده افتاد و گفت : خيلي خوب حالا بگو ببينم چه خبره .


گفتم : با اجازتون زنم گرفتم.


از تعجب گفت:ا........ووووووو.....بگو جان من......


گفتم بجان شما.........


گفت: سر بسرم ميزاري


گفتم : بخدا نه.......


گفت: ضرغامي بميره راست ميگي؟


گفتم خدا نكنه آقا بله راست ميگم .


پرسيد تو قبل از عيد كه آدم....ببخشيد مجرد بودي


گفتم : يه دفعه پيش اومد .


گفت: احمد آقاجان عمو ضرغام و.... سر كار نذاشتي .


نا خود اگاه صدام بلند شدو گفتم: آقا مثه اينكه شما مارو گرفتين ها .گفتم نه.يكدفعه پيش اومد چهار روز پيش زنمون دادن


خودش رو جمع وجور كرد و گفت: بله ...بله.. فهميدم.بعد با لحني كه معلوم


بودخيلي خوشحال شده گفت: احمد آقا جان پس شيريني رو افتاديم.


گفتم چشم روي دوتا تخم چشمام. بعد اضافه كردم من امروز وفردا كار دارم نميتونم بيام خودت يه جوري قضيه رو راست وريس كن


گفت: آهان اما راست وريس كردن كار ها براي دو روز خرجت رو ميباره بالا. گفتم باشه قبولت دارم .گفت دوتا كاست با حال از خانم هايده جان.


گفتم باشه چشم


گفت چشمت بي بلا . برو خيالت تخت. آب از آب تكون نميخوره.اصلا" دو روز اول مدرسه كه مدرسه بشو نيست. فقط قولت يادت نره ها


گفتم : نه .....مگه تا حالا بد قولي هم داشتيم ؟


گفت الحق و والانصاف...نه


گفتم : پس فردا وپس فردا نه چهارشنبه ميبينمت.


گفت: باشه وبعد كه دوزاريش افتاد . دستپاچه گفت اين كه شد سه روز


خنديدم و گفتم امروز كه خودم نيومدم فردا و پس فردا رو هم مهمون شما وخانم هايده جان هستم.(اين تكه رو مثل خودش بيان كردم) خداحافظ


گفت: خيلي بد جنسي اگه دوستت نداشتم ميدونستم چه پوستي ازت بكنم.


گفتم دل بدل راه داره آقاي ضرغامي خداحافظ


خدا حافظي كرد وگوشي رو گذاشت. با خيال راحت از سه روز آينده به طرف


جام جم حركت كردم.


راه خيلي نزديك بود و زود رسيدم.اول يه سر رفتم امور اداري ، با بچه هاي اون قسمت سلام وعليكي كردم و يكي دوتا كار داشتم ، رديف كردم. راجع به ورودم به دانشكده بعنوان سهميه سازماني قولهايي بهم داده بودند كه اعلام كردند مصوبه اش را از مديريت گرفته اند وبمحض ارائه مدرك ديپلم ميتونم بعنوان سهميهء سازماني بدون كنكور وارد دانشكده سازمان شده و تحصيلات دانشگاهيم رو شروع كنم خيلي خوشحال شدم .بچه ها با اينكه نبايد اينكار را ميكردند اما يك كپي از نامه موافقت مديريت رو بهم دادند.


با دمبم گردو ميشكوندم خدارو شكر كردم به خاطر اين همه محبت كه در حقم كرده بود اين دومين هديه مهم زندگيم بود كه در طول يك هفته گذشته گرفته بودم.


خوشحال وخندان به طرف واحد دوبلاژ رفتم از در واحد كه وارد شدم خدا رحمتش كنه : آقامهدي (آژير) رو ديدم .داد زد و گفت:خودش اومد. بعد يه ورقه تكست داد دستم گفت بموقع رسيدي بدو تو استوديو اين دو خط و بگو.


گفتم سلام.


گفت عليك سلام.


گفتم بزارين من بد بخت از راه برسم .


گفت خوب رسيدي.........حالا برو تو.....


بعد منو بزور داخل استوديو فرستاد. مازيار بازياران و تورج نصر داشتند طبق نقشهايي كه داشتند تو سرو كله هم ميزدنند ونقششون رو ميگفتن . با سر سلام عليك كردم و نشستم پشت ميكرفون دو خطي كه آقامهدي ميگفت :يه چيزي نزديك به دوازده دقيقه فيلم بود كه تا سينك بزنيم و بگيم يه چيزي نزديك دوساعت وقتمونو گرفت بالا خره تموم شد واز استوديو زديم بيرون به آقا مهدي گفتم خب اگه من نرسيده بودم چيكار ميكردي


نه گذاشت و نه برداشت گفت : خب ميداديم يه خر ديگه ميگفت .بعد هم زد زير خنده .


كمي شوخي كرديم و گفت تو كجا بودي پسر ، باز غيبت زده بود .


گفتم راستش گرفتاري خانوادگي داشتم .اين جمله رو با تبختر وتفاخر گفتم


جوري كه با حالتي جواب داد : آره ارواح عمه ات حتما" دنبال خرج زن و بچه بودي ؟


مازيار وتورج داشتن دهن ما دوتا رو نيگا ميكردن و منتظر بودن ببينن من چه جواب دندان شكني بهش ميدم .


آخه ما هميشه كر كري داشتيم ، البته كاملا" شوخي . چون آقا مهدي بي اغراق حكم استاد وبزرگ من رو داشت


من قيافه اي گرفتم وگفتم البته بچه كه نه ، در همين حال شروع كردم با حلقه دستم ور رفتن و ادامه دادم اما زنم خب يه جورايي بله .


يه نيگاهي به من كرد و يه نيگاه به حلقه، چند لحظه سكوت و بهت و در حاليكه انگشتش رو سرم گذاشت گفت : ......ا..ا..ا.......فاتحه ؟........


گفتم : فاتحه ........


گفت :بالاخره كدوم يكي ماست خورتو گرفت(منظورش دوست دخترام بود) گفتم : عمرا".....هيچكدوم .


گفت: پس كي ؟


گفتم : دختر داييم .


گفت : اميدوارم ....ولش كن نفرينت نمي كنم بعد خنديد واومد باهام ماچ وبوسه كرد ودر گوشم گفت : خوشبخت باشي .خوب كاري كردي.


در اين زمان مازيار پريد وشروع به ماچ وبوسه كردن و تبريك گفتن .بعدهم نوبت تورج رسيد .


در همين حال آقا مهدي شروع كرد به جار زدن كه: آهاي ايهاالناس . آخه من دردم رو به كي بگم . ما اين احمد به اين خوبي تو اين مملكت داريم اونوقت ميرن خر از قبرس وارد ميكنن. اصلا" انگار نه انگار اين همون آدمي كه چند لحظه پيش در گوشي اون حرفارو بمن گفته.


بچه هاي يكي يكي جمع مي شدندكه بين چي شده باز آقامهدي شلوغ بازي درآورده كه متوجه ماجرا شده ومي اومدن به من تبريك ميگفتن.


خلاصه تا سرم رو چرخوندم. ديدم ساعت دوازده ونيم وبايد خودم رو زود برسونم مدرسه نازنين.واسه همين از بچه ها خداحافظي كردم وبدون اينكه به گروه كودك سر بزنم به طرف تجريش حركت كردم .


اينم اضافه كنم مازيار از كهنه كاراي دوبلاژ و صميمي ترين دوست من تو واحد بود با اينكه اختلاف سني زيادي با هم داشتيم اما دوتا رفيق خوب بوديم.


وقتي رسيدم دم مدرسه تازه زنگ خورد . در محلي كه قرار گذاشته بوديم وايسادم تا نازنين اومد. اول كه رسيد يه ماچ آبدار منو كرد و بعد گفت: سلام.


گفتم سلام خوشگل من. خيلي كيفت كوك تر از صبحه .


گفت خبر نداري امروز خيلي ها رفتن تو خماري .بعد با دست چند تا از همكلاسيهاش رو كه كمي دورتر وايساده بودن نشون داد و گفت : اين ماچ آبدار هم از ته قلبم براي عزيز ترين چيز تو دنيابرام يعني تو بود و هم براي كم كردن روي اون بچه ها بود


پرسيدم دوستات هستن گفت آره ولي حسابي حسوديشون شده.


بعد گفت ماشين رو روشن كن برو بغل دستشون


گفتم هرچي شما دستور بدين قربان دوباره ماچم كرده وگفت دوستت دارم منم گفتنم : منم


راه افتادم و رفتم نزديك دوستاي نازنين


شيشه رو داد پايين وگفت ببخشين بچه ها شوهرم عجله داره وگرنه ميرسونديمتون.


يه دستي تكون داد و شيشه داد بال و گفت برو .


از خنده مرده بودم . گفتم تو اينقدر بدجنس نبودي نازنين من


گفت: هنوزم نيستم عزيزم اما تو اين يه سال و نيم گذشته ، اين چند نفر خيلي من و دق ودرد دادن و چزوندن . بعد داد زد خداجون ازت ممنونم وباز پريد ومن رو يه ماچ ديگه كرد.


خيلي احساساتي شده بود. گفتم تو مدرسه چه خبر بود.


گفت : خيلي خبر ها ،خيلي ‌. اول يه جوجه كباب دبش به من ميدي ميخورم تا برات تعريف كنم


گفتم : اي بچشم با حاتم چطوري .


گفت با تو تو جهنم هم خوبم ،حاتم كه بهشته.


گاز ماشين رو گرفتم و به طرف ونك رفتيم. براي خوردن جوجه كباب حاتم.

پايان فصل يازدهم

www.hamtaraneh.com

 

فصل دوازدهم



به رستوران حاتم رسيديم و ماشين رو توي پاركينگ رستوران پارك كرديم وداخل رستوران شديم.


رفتيم يه گوشه اي نشستيم. بلا فاصله گارسون اومد وسفارش غذا رو گرفت و رفت .


رستوران شلوغ بود ، ميدونستم بيست دقيقه اي طول ميكشه تا نهارو بيارن . واسه همين از نازنين پرسيدم تو مدرسه چه خبر بود.


نازنين كه هنوز هيجانزده بود ، گفت : ميخوام از اول صبح برات بگم تا ظهر .


گفتم : باشه عزيزم هرجور كه تو دوست داري.


گفت : ميخوام مثل خودت قصه پردازي كنم.


خنديدم و گفتم : من كي چنين كاري كردم.


گفت : خودت متوجه نميشي ولي وقتيكه ميخواي يه ماجرايي رو تعريف كني اونقدر جز به جز و قشنگ شرحش ميدي كه آدم فكر ميكنه خودش وسط اون ماجرا وايساده و داره تماشاش ميكنه .


دستش رو كه تو دستم بوسيدم و گفتم : خيلي ازم تعريف بكني باورم ميشه ،............... بسه ماجرا رو برام بگو .


خنديد و شروع كرد.


ساعت حدود شش صبح بود كه بوسه گرم احمد رو روي لبام حس كردم ، احساس خيلي خوبي داشتم و نميخواستم به اين زودي ها اون حس رو از دست بدم ، واسه همين چند لحظه اي خودم رو به خواب زدم . احمد آروم آروم دست مي كشيد به موهام واونارو بو ميكرد.چشمام و باز كردم و گفتم : سلام عزيزم ، اين جمله رو با تموم وجودم بهش گفتم.


اونم متقابلا"گفت : سلام نازنينم....و بعد با مهرباني ادامه داد :بلند شو كه بايد بري مدرسه .


خودم رو لوس كردم و مثل بچه كو چو لو ها لبام رو جمع كردم و گفتم: من ميخوام پيش تو باشم نميخوام برم مدرسه.


دستي به موهام كشيد و نوازشم كرد و گفت : تو كه ميدوني منم دوست دارم كنار تو باشم اما نبايد كاري بكنيم كه بابا اينا اين آزادي رو از ما بگيرن. يكم دلخور شدم اما پذيرفتم.


يه بوسه ديگه به لبهام زد و گفت : بلند شو خوشگلم... از جا بلند شد م و با هم به طبقه پايين رفتيم ديگه ساعت شش ونيم بود، مامان يه ميز مفصل صبحانه چيده بود ،بابا ده دقيقه قبل از پايين آمدن ما رفته بود.


صبحانه رو كه خورديم كارهام رو كردم و آماده رفتن شديم.


با ماشين تا مدرسه راه زيادي نبود ، بنا براين به موقع به دبيرستان رسيديم.


اينبار بدون ترس و لرز و قدم زنان به طرف در مدرسه حركت كرديم ، محكم دست احمد رو گرفته بود تو دستم و شونه به شونه اش راه مي رفتم ميخواستم به همه دنيا بگم اين منم نازنين عاشق و دلخسته احمد ، وحالا اون ماله منه.... فقط مال من.......


زير چشمي ميديم كه هم مدرسه اي هام دارن يواشكي مارو به هم نشون ميدن اما به روي خودم نيآوردم كه متوجه اين ماجرا شدم.


خانم جهانشاهي ناظم مون و بهترين راهنما و سنگ صبور من . براي خوش آمد گويي و كنترل جلوي در مدرسه ايستاده بود . وقتي رسيديم دم در. خنده اي كرد و گفت : خب ....خب .... پس بالاخره ژوليت ، رومئو رو به دام انداخت.


بعد رو من كرد و گفت: بالاخره كار خودت رو كردي بلا.


با خنده اي همراه با خجالت سلام كردم .


خانم جهانشاهي دستش رو بطرف احمدم دراز كرد و گفت سلام رمئو.


احمد دستش رو جلو برد ومودبانه دست داد. گفت: ببخشيد بنده بايد عرض ادب ميكردم.


بشدت تعجب كرده بود از اينكه او را ميشناخت ، اونم خيلي خوب .


گفت بالاخره بدستت آورد. احمد معلوم بود حسابي گيج شده


خانم جهانشاهي كه متوجه گيجي احمد شده بود ادامه داد: تو مدرسه كسي نيست شما رو نشناسه. تا حالا دوبار آلبوم عكست اومده دفتر ، چند بار هم دفتر خاطرات اين عاشق دلخسته كه توي هيچ صفحه ايش كمتر از بيست بار اسمت تكرار نشده .


احمد فلان.... احمد بيسار....... احمد اينكار رو كرد ........احمد اونكار رو كرد.....


خلاصه همه فكر وذكر اين دختر ما شده بوديد حضرتعالي.....


احمد حسابي از خجالت سرخ شده بود.


خانم جهانشاهي رو به من كرد و گفت : خب چه خبر ؟


آروم و با غرور دستم رو بالا بردم و حلقه ام رو به خانم جهانشاهي نشون دادم .


در حاليكه ميشد خوشحالي رو تو صورتش خوند گفت : انشالله خوشبخت باشيد.


و بعد اضافه كرد پس امروز شيريني رو افتاديم.


احمد دستپاچه گفت : حتما"... حتما" در همين موقع همكلاسي هام كه همه احمد رو ميشناختن دور ما حلقه زدند. از هر طرف سلام بود كه به طرف ما سرازير شده بود.بگونه اي كه نميرسيديم پاسخ همه رو بديم . هر كسي يه چيزي ميگفت.


جلوي در مدرسه حسابي شلوغ شده بود . احمد به بهانه شيريني خريدن از معركه در رفت .


بچه ها هم كه مشتاق بودن هر چه زودتر ببين ماجرا به كجا ها كشيده شده . منو داخل مدرسه كشوندن.


تو حياط مدرسه قل قله بود . همه دور تا دور من جمع شده بودند . نه فقط بچه هاي كلاسمون همه بچه هاي مدرسه آخه همونجور كه خانم جهانشاهي صدامون كرد . من تو مدرسه معروف شده بودم به ژوليت نا كام.


يه جور ماجراي من شده بود . مسئله همه بچه ها . ميرفتن امامزاده شمع نذر ميكردن واسه من ، گندم ميريختن جلوي كفترا .


حتي شنيده بودم كوكب خانم مستخدم مدرسه مون هم هر شب جمعه ميره و براي رسيدن احمد به من شمع روشن ميكنه.


خانم جهانشاهي و خانم صالحي رو هم چند بارخودم ديده بودم.


بهرصورت هركي سوالي ميكرد .


يكي از بچه ها كه دست چپ منو گرفته بود تو دستشو داشت حلقه مو تماشا ميكرد يدفعه دست منو بالا برد و گفت بچه ها حلقه شو........


بچه ها براي ديدن حلقه من از سرو كول همديگه بالا ميرفتن. صورتم گز گز ميكرد . از بس ماچم كرده بودند.


خانم جنت مدير مدرسه با زدن زنگ به دادم رسيد . هر چند سر صف هم هركسي سعي ميكرد پشت سر و جلوي من قرار بگيره تا بتونه با من حرف بزنه.


خانم جنت بالاي سكوي مدرسه رفت و سال نو رو به همه تبريك گفت. بعد رو به همه بچه ها كرد و گفت خب بسلامتي شنيدم بزرگترين مشكل تاريخ بشري و مدرسه ما بالاخره به خير وخوشي حل شده .


بچه ها يكمرتبه زدن زير جيغ و بد دست زدن . بعد از چند لحظه با بالا رفتن دست خانم جنت سكوت دوباره حكم فرما شد.


خانم مدير ادامه داد :چند دقيقه پيش خانم جهانشاهي به من خبر داد اتفاقي كه همه ماخالصانه از خدا ميخواستيم بوقوع پيوسته و يكي از بهترين شاگردهاي مدرسه به آرزوي قلبيش رسيده .


من از طرف خودم و همه همكارا ي مدرسه اين اتفاق فرخنده رو به دخترم نازنين تبريك ميگم .


باز مدرسه منفجر شد.


اينبار خانم جنت بدون اينكه در صدد خاموش كردن صداي شادي بچه ها بر بياد از سكوي جياط پايين اومد و به طرف دفتر رفت ،


بعد از دقايقي خانم جهانشاهي از سكو بالا رفت و در حاليكه سعي ميكرد جلوي اشكاش رو بگيره ، رو به بچه ها كرد وگفت: خب بچه ها يادتون هست چه قراري گذاشته بوديم ، براي روزي كه نازنين به آرزوش رسيد .


بچه با صداي بلند يك صدا گفتند : ب....ع.......ل.......ه.


خانم جهانشاهي با بغضي كه توي گلوش پيچيده بود ادامه داد: پس قرار ما ساعت هفت.......بعد از كمي مكث گفت: خب حالا برين سركلاسهاتون.


هيچكس سر جاش ننشسته بود. همه دور ميز من جمع شده بودن و ميخواستن بدون ماجرا چه جوري جور شد.


مدتي نگذشته بود كه خانم صالحي و جهانشاهي با يه جعبه شيريني تر وارد كلاس شدن .


بچه ها ناچار رفتن سر جاي خودشون نشستن . خانم صالحي رو به من كرد و گفت : نازنين بيا اينجا دخترم.


من از پشت ميزم بلند شدم و به طرفه خانم صالحي و جهانشاهي رفتم هر دو من رو بوسيدن و بهم تبريك گفتند.


بعد خانم صالحي رو به فرشته دوست صميمي كرد و گفت : فرشته خانوم نميخواي اين شيريني عروسي دوستت رو بين بچه ها تقسيم كني ؟


فرشته مثه برق گرفته ها از جاش پريد وجعبه شيريني رو از دست خانم صالحي گرفت و شروع به توزيع بين بجه ها كرد.


خانوم صالحي رو به من كرد و ادامه داد : و اما نازنين خانم موظفه . همونجور كه غم وغصه هاشو با ما قسمت كرده بود حال مارو در شاديش با تعريف كردن ماجرا شريك كنه.


خانم صالحي و جهانشاهي هر كدوم تجربه تلخ يك شكست عشقي رو تو سينه شون داشتن به همين دليل خيلي صبورانه در طي اين مدت يكسال ونيم با من همراهي و همزبوني كرده بودند. و خب الان حقشون بود كه از آخر ماجرا هم باخبر بشن.


من شروع كردم به تعريف كل ماجرا از شب تولد امير تا مراسم به اصطلاح مجازاتمون كه در حقيقت مراسم نامزديمون بود .


مثل افسانه ها بود وقتي حرفام تموم شد نزديك ده دقيقه صدا از هيچكس در نمي اومد حتي خانم صالحي وجهانشاهي .


هركس در عالم خودش داشت داستان رو تجسم و مزمزه ميكرد .


فقط صداي زنگ بود كه تونست رشته اين افكار رو پاره كنه. بر عكس هميشه هيچكس


عجله اي براي خارج شدن از كلاس نداشت وخانم جهانشاهي شروع كرد به دست زدن ، بچه هام كم كم شروع كردند.


من از خوشحالي وخجالت سرخ شده بودم.


خانم صالحي در حاليكه قطرات اشكش رو با يه دستمال از چشماش پاك ميكرد گفت : بچه ها قرار امشب يادتون نره ، وبعد از بوسيدن مجدد من از كلاس خارج شد..


تا زنگ تعطيلي خورد همه چيز تحت الشعاع ماجراي من بود. دوتا از بچه ها كه از اول خيلي منو اذيت ميكردن و دق و درد بهم ميدادن ، به طرفم اومدن و تبريك خشكي گفتن و با طعنه ادامه دادند : خيلي خوش بحالت شد.


لبخندي زدم و جوابشون ندادم ميدونستم از حسوديشونه


دختراي مغروري بودن و با همه بچه ها همين جور بر خورد ميكردند.


تو دلم گفتم امروز نوبت منه كه حال شما رو بگيرم ، اما نه اينجا و نه حالا.


زنگ آخر به صدا در اومد و من با عجله خودم رو به بيرون مدرسه رسوندم. ميدونستم عزيز ترين كسم توي دنيا . دم در منتظرم.


از در كه خارح شدم ديدم دو تا همكلاسيهاي بدجنسم كنار پياده رو واسادن و زل زدن دارن احمد و ماشينشو كه به اصطلاح بچه ها دختر كش بود . نيگاه ميكنند . با خودم گفتم اينم لحظه اي كه ميخواستم.


به طرف ماشين احمد دويدم و بعد از سوار شدن يه ماچ يواشكي كه فقط اون دوتابدجنس ميتونستن ببين احمد رو كردم و بهش گفتم كه بره بغل دست اونا نگه داره .


احمدهم يه چشم بلند بالا گفت و ماشين رو درست جلوي اونا نگه داشت.


من شيشه رو پايين دادم و سرم رو از اون بيرون بردم و با غرور و جوري كه لجشون در بياد گفتم : بچه ها ببخشين شوهرم عجله داره و گرنه ميرسونديمتون. و بعد سرم رو تو بردم و به احمد گفتم حركت كن.


انگار كه يه ليوان شربت بيد مشك يخ خورده باشم همه جيگرم خنك شد.


حرفهاي نازنين كه به اينجا رسيد. جوجه كباب روز ميز ما آماده خوردن شده بود. قبل از اينكه شروع به خوردن كنيم .


گفتم : راستي نگفتي قرار بچه ها براي امشب چيه ؟


نازنين در حاليكه سرش رو پايين انداخته بود گفت : بچه ها نذر كرده بودند شب اون روزي كه تو مال من بشي همگي دسته جمعي به امامزاده صالح برن و هركدوم يك شمع روشن كنن.


و امشب اون شبه.


بعد سرش رو بالا گرفت و گفت : احمد ...ميدونم تو اهل اين چيزا نيستي . اما ميشه به خاطر من امشب با بياي امامزاده صالح . تا منم همراه بجه ها نذرم رو ادا كنم.


حالا اشك تو چشماي منم حلقه زده بود . گفتم : نازنين من . من بخاطر تو حاضرم هستي ام را هم بدم . اين كه چيزي نيست . قرار گذاشتيم راس ساعت هفت كه بچه ها با هم قرار داشتن ما هم بريم امامراده صالح.


بعد از اين شروع كرديم به خوردن اولين نهار تنهاي زندگييه مشتركمون.

پايان فصل دوازدهم

ادامه دارد ........

نظر یادتون نره 


Sisi)I♥U)ســــــی ســـــیI♥U نوشته شده در 23:8 | |







★ قصه عشق نهم - دهم ★

www.hamtaraneh.com

 

  

قصه عشق 

 

فصل نهم


شب دير وقت خوابيديم اونم توي يك اتاق.
نزديكهاي ساعت يك ونيم بعد از ظهر بود كه نسرين اومد مارو صدا كرد وگفت:
بابا گفت بسته هرچي خوابيدين ، بلندشين بياين نهار يخ كرد.


من تو رختخواب نشستم و يك كمي چشمام رو ماليدم . يه نگاهي به بغل دستم كردم ديدم نازنين بغل دستم دراز كشيده تازه ياد ماجراهاي ديشب افتادم. پس خواب نديده بودم.


يه جور گيجي هنوز اذيتم ميكرد.اما ديگه باور كرده بودم منو نازنين ديشب رسما" نامزد شده بوديم .ديگه چيزي از خدا نمي خواستم.


به نسرين گفتم تو برو من نازنين رو بيدار ميكنم و با هم تا يك ربع ديگه ميايم.
نسرين در حاليكه از در ويلا خارج ميشد گفت: خوب به مراد دلتون رسيدين ها.


متكا رو برداشتم وبه شوخي به طرفش پرت كردم اما اون زودتر از در ويلا خارج شد و در رو بست. متكا به در خورد و همونجا افتاد پشت در.


به طرف نازي برگشتم و درحاليكه موهاش رو نوازش ميكردم.بوسه اي از گونه اش كردم و گفتم: نازنين من .....،عشق من ......،عمر من .......,زندگي من....., همسر من......, يعني تو خوابي ؟


از جا پريد وگفت نه عزيزم دلم ميخواستم اين قشنگ ترين حرفاي دنيا رو از زبون تو محبوبم ....روحم....، عشقم ....زندگيم.......همسرم بشنوم. امروز بهترين روز عمرمنه.....دلم ميخواد تا قيام قيامت بشينم همين جا وصدات رو بشنوم ......دلم ميخواد تا دنيا دنياست سرم رو روي زانوهات بذارم و تو با موهام بازي كني.....
ميدوني يكسال ونيم منتظر چنين روزي بودم.


و خودش رو توي بغلم انداخت و سرش رو چسبوند به قلب من.......بعد از لحظه اي سرش بلند كرد وگفت : احمد به من قول بده تا ابد مال من باشي فقط مال من.......
گفتم بهت قول ميدم .....قول ميدم مرد ومردونه.......بغض دوباره گلوي جفتمون رو گرفته بود البته اينبار از شادي نه از غم وغصه.


بعد از دقايقي باتوجه به فرمان رسيده دست وپامون رو جمع كرديم وپس از شستن دست وصورت به ويلاي دايي نصرالله رفتيم. نهار رو كشيده بودند و داشتن سفره رو ميچيندند.


بابا از اون كله سفره دستي تكون داد وگفت: بيا كه معلوم مادر زنت خيلي دوستت داره درست سر سفره رسيدين.
با اينكه اصلا" خجالتي نبودم نمي دونم چرا يكم خجالت كشيدم سرم انداختم پايين وهيچي نگفتم فقط لبخندي زدم


در همين حال مامان با يه سيني ماهي سفيد سرخ شده از راه رسيدو گفت چيكار داري پسرم رو .
حسوديت ميشه خودت مادر زن نداري ؟


بعد سيني ماهي رو داد دست من و گفت: مادر بره قد وبالاي پسرم رو كه دوماد شده......
بيشتر خجالت كشيدم.
بابا در جواب مامان با خنده گفت: ماكه انداختيم رفت . اما سوسكه رو ديوار راه ميرفت مامانش ميگفت قربون دست وپاي بلوريت.
در اين لحظه اتفاقي افتاد كه اصلا" فكرشو نميكردم.


يدفعه نازنين حرف بابا رو قطع كرد و گفت : باباجون اصلا" هم اينطور نيست نميدونين چه جواهري رو از دستتون در آوردم.


يه لحظه هم سكوت كردند و بلافاصله همه شروع كردند به دست زدن براي نازنين.
باباهم كه اصلا" انتظار اين دفاع جانانه رو نداشت دستاشو برد بالا و بلند شد وبطرف نازنين رفت ودر حاليكه صورت نازنين رو ميبوسيد، گفت: شاه دوماد فعلا" كه دور ، دور شماست


مامانت كم بود يه مير غضب ديگه به طرفدارات اضافه شد .
يه بابا هم دشت اولي به ما چسبوند كه زبون بند مون كرد.


همه زدند زير خنده و با اعلام تسليم شدن بابا ماجرا ختم بخير شد.
و مشغول اولين ناهار مشترك رسمي مون شديم.
نهار كه تموم شد ديديم از بيرون سرو صداي بچه ها بلنده و مارو صدا ميكنن.


بابا گفت: بلندشين برين پي كار خودتون . هم دندوناتون اومدن دنبالتون حالا نوبت اوناس كه يه كمي سربسرتون بذارن.
من ونازنين بلند شديم وبا هم از در رفتيم بيرون.


تا به ايوان ويلا رسيديم.بچه ها شور كردن سوت زدن و جيغ كشيدن و خلاصه سرو صدا راه انداختن .


يه چيزي بهشون گفتم و اضافه كردم مگه شما آدم نديدين.
منوچهر گفت: قربان بايد بفرمايي مگه شما تا حالا دوماد نديدين.
گفتم چه فرقي ميكنه


داريوش گفت : به........ فرق ميكنه ..... خيلي هم فرق ميكنه.......
گفتم : مثلا" چه فرقي؟


سهراب گفـت :مثلا" آدم ميتونه داماد بشه .....اما دوماد چي ؟..... ديگه آدم بشو نيست.

 
سرتون رو درد نيارم دو سه ساعتي من ونازنين رو دست انداختن. وكلي خنديدند.بعد هم همه با هم به كنار دريا رفتيم وبا انداختن سبزها توي دريا سيزدهمون رو بدر كرديم.


ساعت حدود هفت بعد از ظهر بود كه قرار شد كم كم راه بيافتيم.

داشتم اين پا اون پا ميكردم.كه دايي رو به بابا كرد وگفت: نصرت خان با اجازه شما وخواهرم احمد امشب وفردا شب مال ماست نازين رو مياره و شب خونه ما ميمونه.فردا بعد از ظهرم ميخوام با جفتشون شرط وشروطم در ميون بذارم.
بنابراين فردا شب هم اونجا هستند اما پس فردا شب هر دوشون براي دست بوس ميان خونه شما.


بابا گفت ما ريش و قيچي رو سپرديم دست شما .
شما يه پسر ماهم يه دختر به بچه هامون اضافه شدن.
دايي بعد از تمام شدن حرف بابا رو به من كرد وگفت : همونجور كه اومدي بر ميگردي اگه يه مو از سر اين دردونه من كم بشه حسابت با كرام الكاتبينه.


من چشمي بلند بالا گفتم و بعد از خداحافظي از همه فاميل وتشكر از زحماتي كه كشيده بودند.با نازنين سوار ماشين شديم و آرام به طرف تهران حركت كرديم.
به اين ترتيب يكماه دلهره وتشويش به پايان رسيدودوران خوشي وسرمستي ما آغاز شد.
اما ته دلم يه دلشوره اي داشتم كه رنجم ميداد.اما نميدونستم اون چيه.

پايان فصل نهم

 

www.hamtaraneh.com

فصل دهم

صبح ساعت شش بود كه از خواب بيدارشدم.كمي خسته بودم. اما نازنين بايد به مدرسه ميرفت.
با يك بوسه ، آرام نازنين رو از خواب بيدار كردم.چشماش رو كه باز كرد لبخندي روي لباش نشست. با همون لبخند گفت سلام عزيزم.


گفتم سلام نازنينم.بلند شو كه بايد بري مدرسه.
لباش رو جمع كرد وگفت : من ميخوام پيش تو باشم نميخوام برم سر كلاس.


دستي به موهاش كشيدم ونوازشش كردم. و گفتم : تو كه ميدوني منم دوست دارم كنار تو باشم اما نبايد كاري بكنيم كه بابا اينا اين آزادي رو از ما بگيرن.
يكم دلخور شد اما پذيرفت.


يه بوسه ديگه به لبهاش زدم وگفتم بلند شو خوشگلم... با ناز از جاش بلند شد با هم به طبقه پايين رفتيم ديگه ساعت شش ونيم بود، زن دايي يه ميز مفصل صبحانه چيده بود ،دايي ده دقيقه قبل از پايين آمدن ما رفته بود.
صبحانه رو كه خورديم نازنين كارهاش رو كرد وآماده رفتن شديم.


با ماشين تا مدرسه راه زيادي نبود ، بنا براين به موقع به دبيرستان نازنين رسيديم.
اينبار بدون ترس و لرز ، ماشين رو كمي دورتر يه جاي مناسب پارك كردم و قدم زنان به طرف در مدرسه حركت كرديم ، نازنين با افتخار و محكم دست منو گرفته بود

 تو دستش و شونه به شونه من راه مي اومد. من زير چشمي ميديم كه هم مدرسه اي هاش دارن يواشكي مارو به هم نشون ميدن . اما به روي خودم نيآوردم كه متوجه اين ماجرا شدم.


معاون مدرسه كه خانم خوشتيپ و فهميده اي بنظر ميرسيد و براي خوش آمد گويي وكنترل جلوي در مدرسه ايستاده بود وقتي رسيديم دم در خنده اي كرد وگفت :

خب ....خب .... پس بالاخره ژوليت ،رومئو رو به دام انداخت. بعد رو نازنين كرد و گفت: بالاخره كار خودت رو كردي بلا.


نازنين خنده مليحي كرد و همراه با كمي خجالت سلام كرد.
خانم جهانشاهي دستش رو بطرفم دراز كرد و گفت سلام رمئو.
دست دادم و گفتم ببخشيد بنده بايد عرض ادب ميكردم.


بشدت تعجب كرده بودم........ من را ميشناخت ، خيلي هم خوب ميشناخت.
گفت بالاخره بدستت آورد. گيج شده بودم.


متوجه شد و گفت : تو مدرسه كسي نيست شما رو نشناسه تا حالا دوبار آلبوم عكست اومده دفتر ، چند بار هم دفتر خاطرات اين عاشق دلخسته كه توي هيچ صفحه ايش كمتر از بيست بار اسمت تكرار نشده .


احمد فلان
.... احمد بيسار....... احمد اينكار رو كرد ........احمد اونكار رو كرد.....
خلاصه همه فكر و ذكر اين دختر ما شده بوديد حضرتعالي.....
شرمنده شدم . از اين همه عشق و از اين همه محبت.
خانم جهانشاهي رو به نازنين كرد وگفت خب چه خبر ؟


نازنين آروم وبا غروري توام با حيا دستش رو بالا آورد و حلقه اش رو به خانم معاون نشون داد .
در حاليكه ميشد خوشحالي رو تو صورت خانم جهانشاهي خوند گفت : انشالله خوشبخت باشيد. بعد اضافه كرد پس امروز شيريني رو افتاديم.


دسپاچه گفتم حتما"... حتما" در همين موقع همكلاسي هاي نازنين دور ما حلقه زدند. از هر طرف سلام بود كه به طرف من سرازير شده بود.بگونه اي كه نميرسيدم پاسخ همه رو بدم هر كي يه چيزي ميگفت.


جلوي در مدرسه حسابي شلوغ شده بود . من براي اينكه قائله بخواب به نا زنين گفتم تو با دوستات برو تو من ميرم يه كارتن شيريني بگيرم بيارم . با اين حساب ما بايد همه مدرسه رو شيريني بديم.
نازنين لبخندي زد و در اين لحظه توسط دوستاش كه مشتاق بودن هر چه زودتر ببين ماجرا به كجا رسيده . به داخل مدرسه كشيده شد.


منم رفتم ده كيلو شيريني تر خريدم و به مدرسه برگشتم .
وقتي رسيدم زنگ خورده بود و بچه ها به كلاس رفته بودند مستخدم مدرسه رو صدا زدم وگفتم از خانم جهانشاهي خواهش كنين يه لحظه بيان دم در.
مستخدم رفت و بعد از چند لحظه برگشت وگفت خانم مدير گفتن شما تشريف ببرين داخل .
ورود آقايان به داخل مدرسه ممنوع بود اما من به داخل دعوت شده بودم.


درحاليكه سنگيني جعبه هاي شيريني خسته ام كرده بود.به اتاق مدير مدرسه رسيديم معلمين هنوز سر كلاس نرفته بودند وبراي تبريك سال نو تو اتاق
خانم مدير كه بعدا" فهميدم خانم جنت نام دارند جمع شده بودند.با ورود من معلمين كه انگار ياد شيطنت هاي دوران جواني خودشان افتاده بودن شروع كردند دست زدند.


خيس عرق شده بودم راستش دنبال يه راه گريز ميگشتم كه از اون مهلكه خودم رو خارج كنم.
تازه فهميدم رسواي خاص و عام بودم و خودم خبر نداشتم.
يكي از معلم ها كه مشخص بود معلم ادبيات نازنينه با من دست داد و سلام وعليك كرد و گفت: اگر بيرون از اين مجلس هم شما رو ميديم باز ميشناختمتون اونقدر كه نازنين شمارو توي قصه هايي كه برام بعنوان تكليف مياورد دقيق تشريح كرده بود.
نميدونستم چي بگم......مونده بودم.......با لاخره معلم ها سر كلاسها رفتند و من و خانم جنت و خانم جهانشاهي تو دفتر تنها مونديم.


خانم جهانشاهي رو به من كرد و گفت: قبل از هر چيز بهتون تبريك ميگم . شما بهترين ،خوش اخلاق ترين و مهربانترين شاگرد من رو به همسري گرفتين
تشكر كردم.
ادامه داد : حتما تعجب كردين چطور اينقدر شما براي كادر و بچه هاي مدرسه ما آشنا هستين.
مو دبانه با سر اين جمله اونو تاييد ميكردم
خانم جنت ادامه داد نازنين دانش آموز منظم ومرتبي بود تا اينكه اواسط سال گذشته تحصيلي دچار يه افسردگي شد و ما نفهميديم چشه تا يه روز در حاليكه مشغول تماشاي يه آلبوم عكس سر كلاس بود ، توسط معلم به دفتر اعزام شد. اون آلبوم ، آلبوم عكساي شما بود.


من با نازنين خيلي صحبت كردم تا سر درد دلش باز شد و گفت كه عاشق شما شده .
خيلي از شما تعريف ميكرد. بهش گفتم اين مطلب رو با خانواده ات در ميون بزار اما بشدت مخالفت كرد ظاهرا" دلش نمي خواست تا شما هم به اون ابراز علاقه نكردين اين مطلب تو خانواده اش مطرح بشه.

من خيلي باهاش صحبت كردم هرراهنمايي كه به ذهنم ميرسيد به او دادم .
اما روز بروز اون افسرده تر و غمگين تر ميشد. تا اينكه ديدم ديگه تامل جايز نيست . يه روز بعد ازطهر در ساعت تعطيلي مدرسه بدون اينكه او مطلع بشه پدرش را به مدرسه دعوت كردم و كل ماجرا را برايش شرح دادم.


ايشون با توجه به علاقه شديدي كه به نازنين داشت ، گفت : من هم متوجه افسردگي او شده بودم اما هر چه كردم نتوانستم دليل آن را بيابم. وبعد اضافه كرد . من ميون همه خواهر وبرادرزاده هايم احمد را بيش از همه دوست دارم ، جواني فعال وشايسته است اما تا زماني كه خود احمد احساسي متقابل نسبت به نازنين پيدا نكرده هيچكاري از دست هيچكس بر نمي آيد .


خانم جنت بعد از گفتن اين مسئله اضافه كرد . در اين مورد خواهش
ميكنم به پدر نازنين نگوييد كه من شمارو در جريان مطلع بودن ايشون از عشق نازنين گذاشتم.
من خوشحالم...نه من همه كساني كه توي اين دبيرستان هستند از كادر مدرسه گرفته تا دانش آموزان خوشحالند به خاطر نازنين.
اما چند تا خواهش دارم .حالا كه به سلامتي اين ماجرا ختم بخير شد و با هم نامزد شدين. بايد رعايت يك سري مقرارت اداري مارو هم بكنين تا خداي نكرده باعث سوء استفاده ديگران نشه
نازنين بايدهر روز به موقع به مدرسه بياد و راس ساعتي كه مدرسه تعطيل ميشه
از مدرسه خارج بشه .
هرگونه غيبت از مدرسه بايد با اطلاع از طرف پدر و يا مادر نازنين همراه باشه.
و شما هم با اينكه همه مدرسه شمارو ميشناسند بايد از مراجعه مجددبه مدرسه

خود داري كنيد
بردن و آوردن نازنين هم بعد از خروج از مدرسه ، نبايد باعث ايجاد مسئله اي بشه.
و
بالا خره اينكه نازنين بايد سرو ساماني به وضع درساش كه مدتي است چنگي بدل نميزنه بده البته باكمك شما


پايان فصل دهم


ادامه دارد ........

نظر یادتون نره


Sisi)I♥U)ســــــی ســـــیI♥U نوشته شده در 17:5 | |







★قصه عشق فصل هفتم- هشتم ★

 

www.hamtaraneh.com

 

  

قصه عشق 

 

فصل هفتم

نميدونستيم چه خوابي برامون ديدن .

كنار ساحل در حاليكه دست نازنين توي دستم بود قدم ميزديم سكوت بين ما حاكم مطلق بود . گاهي مي نشستيم وتو چشماي هم نگاه ميكرديم وچشمامون پر اشك ميشد. اما انگار لبهامونو به هم دوخته بودن.

حدود ساعت دو بود كه نسترن خواهر كوچيكه نازنين با يه سيني غذا به سراغ ما اومد و گفت : بابا گفته بايد تا ته اش رو بخورين و حق ندارين چيزي از اين غذا رو برگردونين.

ميخواستن زجر كشمون كنن. ميدونستن توي اون لحظات حتي فرو دادن يك لقمه غذا هم از گلوهايي كه كيپ بغض مشكل چه برسه به اون همه غذا.


تصميم گرفتم همه غذا هارو بعد از رفتن نسترن سر به نيست كنم .

اما نسترن گفت : من بايد واسم تا شما همه غذا هارو بخورين و ظرفها ببرم وبه بابا گزارش بدم.

گير داده بودن ، اونم سه پيچه.

فرياد زدم نمي خوام بخورم . اصلا" ميخوام اونقدر غذا نخورم تا بميرم.

نازنين دستش رو جلوي دهنم گرفت كه ديگه ادامه ندم.بعد كمي از خورشت ها رو روي برنج ريخت و قاشق رو پر كرد وجلوي دهن من آورد و گفت : بخور عزيزم.

بي اختيار دهنم رو باز كردم. واون غذا رو توي دهنم گذاشت و قاشق دوم.

منم قاشقم رو پر كردم ودهان اون گذاشتم.يكمرتبه اشتهايي پيدا كردم به وسعت همه گرسنگي هاي تاريخ بشر

هيچ چي توي ظرف باقي نمونده بود. نسترن در حاليكه ظرفها رو براي بردن دسته ميكرد گفت : خوب شد اشتها نداشتين وگرنه منو هم با غذا ميخوردين.

من و نازنين بعد دو روز بي اختيار لحظه اي لبهامون به خند ه باز شد و فراموش كرديم كه در چه وضعيتي هستيم .

نسترن موقع رفتن گفت : راستي بابا گفت تا قبل از غروب آفتاب حق ندارين به ويلا بر گردين و هر موقع وقت برگشتن تون برسه ميان دنبالتون.


اين هم خوب بود وهم بد .خوب بود كه ما بازهم چند ساعتي بيشتر براي با هم بودن زمان داشتيم و بد بود به اين دليل كه داشتن تدارك سنگيني براي تنبيه ما ميديدن. تصميم گرفتم ديگه به آنچه كه قرار بود به سرمان بياورند فكر نكنم.


دست نا زنين رو گرفتم وبه يه منطقه دنج كه فقط خودم بلد بودم رفتيم وتا غروب با هم درد دل كرديم


با فرو رفتن خورشيد تو دل آبهاي درياي خزر به نزديك ويلا برگشتيم كه مجريان حكم براحتي بتوانند ما را پيدا كنند ديگه آسمون كاملا" تاريك شده بود كه بچه ها از راه رسيدن هيچكدوم مثل سابق نبودند. خيلي خشگ گفتند: وقتش رسيده .


داريوش وچهارنفر ديگه به سمت من و امير و نسرين به طرف نازنين رفتند.اول دستهاي من رو از پشت محكم بستند و بعد يه كيسه سياه رو سرم كشيدند .هيچ جا رو نمي تونستم ببينم. راستش ترسيدم .


اينكار خيلي غير عادي بود واصلا منتظر چنين برخوردي نبودم با نازنين هم همين كار رو كردن. زماني كه داريوش داشت دستاي منو مي بست آهسته بهش گفتم : خيلي نامردي .


يه خنده مصنوعي كرد وگفت : ميدونم.


ما رو با چشم ودست بسته به ويلا بردن وفقط زماني چشماي منو باز كردن كه توي ويلاي خودمون بوديم.


مادرم روبروم واساده بود و اشك تو چشماش حلقه زده بود


گفت: مادر چه كردي با خودت.


وبعد ادامه داد: برو فعلا" يه دوش بگير


راستش كمي ترسم بيشتر شد. اگر اندكي شك داشتم واميدوار بودم همه اينكار ها براي ترساندن ما وذهره چشم گرفتن از بقيه جوناي فاميله، با اين حرف مادرم به اين نتيجه رسيدم مسئله خيلي جديست.


يه لحظه با خودم گفتم : كاشكي با نازنين فرار ميكرديم....و به خودم لعنت فرستادم كه چرا اينكار رو نكردم.


اما ديگه راه پس و پيش نداشتم وبايد خودم ونازنين رو به دست پر قدرت تقديرو سرنوشت مي سپردم.


به حمام رفتم و دوش گرفتم بعد ماما ن يه دست كت شلوار مشكي نو به هم داد و گفت به دستور دايي جان بايد اين لباس رو بپوشي شبيه لباس دامادي بود يه مرتبه فهميدم چه نقشه اي برايم كشيده اند ميخواهند من را به شكل دامادها در آورده و مورد تمسخر و مضحكه قرار بدهند يا حداقل اين قسمتي از نقشه شوم فاميل براي من بود . بي اختيار ياد شيخ صنعان افتادم .


به خودم گفتم لذت عاشقي به رسوا شدن به خاطر دلدار و معشوقه بذار منم اثبات كنم چقدر عاشقم.


لباس رو از مامان گرفتم و به اتاقم رفتم و اونو پوشيدم ديدم يه پاپيون مشكي جيرهم توي جيب كتم هست . اون رو هم به گردنم بستم. وآماده مجازات شدم.


با خودم گفتم از دايي خواهش ميكنم به جاي نازنين نيز من رو مجازات كنه.


از اتاق خارج شدم و روبروي مادرم ايستادم.مامان يه نگاهي به سرتا پاي من كرد وبي اختيار اشك از چشماش جاري شد. من رو بغل كرد وبدون اينكه حرفي بزنه گونه من رو بوسيد .....


چند دقيقه اي دوباره سر تا پاي منو نگاه كردو در حاليكه اشگهاشو پاك ميكرد در ويلا رو باز كرد وبا صدايي لرزون گفت متهمتون آماده است . بجه ها داخل ويلا شدن ودوباره چشمهاي من را بستند. ومن رو به طرف محوطه وسط ويلا بردند. سكوت كامل همه جا رو فرا گرفته بود كوچكترين صدايي به گوش نمي رسيد.


بعد از مدت كوتاهي من رو روي يه صندلي نشوندن . وگفتن تا اجازه داده نشده حق برداشتن چشم بند را نداري چند لحظه بعد بوي نازنين رو احساس كردم بله اون رو هم آوردند وكنار من نشوندن.به هردو ما تذكر داده شد كه از اين لحظه حق هيچ گونه گفتگو با هم رو نداريم.


آرامش وحشتناكي بر همه جا مستولي شده بود. واين باعث شده بود گلو خشك بشه.

پايان فصل هفتم


ادامه دارد ........

فصل هشتم


بالاخره اون سكوت سنگين توسط دايي شكسته شد.


شمرده و آرام . اما با صداي بلند شروع كرد. خب همه ميدونين چرا امروز اينجا جمع شديم.


و بعد با طعنه ادامه داد.ما اينجا جمع شديم كه تكليف اين شازده پسر و اين گل دختر رو روشن بكنيم.


همه شما ميدونين من چقدر نازنين رو دوست دارم.همتون ميدونين من احمد رو اگر نگم بيشتر از اميرم اندازه اميرم دوست دارم. اما اونا كاري كردن كه من امروز ناچارم اونهارو تنبيه كنم. اونهم يه تنبيه بسيار سخت .


اونها بايد بدونن كه هر عملي يه عكس العمل و هر كاري يه تبعاتي داره. و انسان شجاع اونه كه پاي مكافات عملش بايسته.


من با اجازه بزرگتر ها بخصوص خان داداش كه بزرگ فاميل ما هستند. مجازاتي رو براي كاري كه اين دو مرتكب شدن در نظر گرفتم وشما فاميل همه از كوچك وبزرگ فرقي نمي كند بعنوان هيت منصفه بايد اين مجازات رو يا تاييد ويا رد كنيد . من تصميم نهايي را بعهده همه فاميل ميگذارم


سكوت حضار نشون ميداد كه منتظر شنيدن بقيه حرفهاي دايي هستند.به همين دليل دايي ادامه داد : حتما تا حالا همه از ماجراي اصفر طواف و آقا سيد كمال با خبر شدين من تصميم گرفتم همون بلايي سر اين جناب احمد خان بيارم كه آقا سيد كمال سر اصغر طواف در آورد. از گوشه وكنار سرو صدا بلند شد. يكي ميگفت :نه گناه دارند نكنين اينكارو با هاشون .


يكي ديگه مي گفت : اتفاقا" بايد چنين بلايي سرشون بياد تا درس عبرت بشه ....


خلاصه برعكس دقايقي پيش كه صدا از كسي درنمي اومد.حسابي شلوغ شد


بالاخره بادستور خان دايي كه بزرگتر فاميل بود همه سكوت كردند.


من يواشكي دست نازنين رو تو دستم گرفتم يخ كرده بود ، درست عين خودم .و منتظر نتيجه شديم.


خان دايي ادامه داد : براي روشن شدن نتيجه راي گيري ميكنيم سه نوع راي ميتونين بدين با نظر نصرالله خان موافقيد ، مخالفيد و يا نظري نداريد. واضافه كرد من سوال ميكنم وشما با بلند كردن دست راي ميديد. از مخالفين شروع مي كنيم.كساني كه مخالف اين مجازات هستند دستشون را بالا ببرن.


بعد از چند لحظه اعلام كرد هيچ مخالفي وجود نداره.


باخودم گفتم يعني بابا و مامان هم با اين مجازات كه من هنوز نميدونستم چيه مخالف نيستند.مو به تنم سيخ شد.


ممتنعين دستشون رو بلند كنن.........بعد از لحظه اي اعلام كرد هشت نفر ...........خب ظاهرا" تكليف روشن است. اما براي اينكه جاي هيچ شك وشبهه اي باقي نمونه كساني كه با اين مجازات موافقند دستشون رو ببرن بالا.


و اضافه كرد با اكثريت آرا تصويب شد.


دايي نصرالله دوباره كلام رو به دست گرفت وگفت : خب با اجازه همه بخصوص نصرت خان وخواهرم و همه بزرگترها مراسم مجازات رو شروع ميكنيم وبعد ادامه داد: بچه ها بيارين او اسباب مجازات رو


همه شروع كردن به كف زدن وخوشحالي كردن.


گيج شده بودم يعني اينقدر خوشحال شده بودن از مجازات ما كه اينجوري هلهله ميكردندو بعد از دقايقي دايي دستور داد چشمان ما را باز كنند تا با چشمان باز مجازات در مورد ما اجرا بشه.


چشمان مارو باز كردن .


چند لحظه اي طول كشيد تا چشمام به نور محيط عادت كنه.


وقتي چشمام به محيط عادت كرد داشتم پس ميافتادم. خداي من اينجا چه خبره ؟بلافاصله برگشتم كه ببينم نازنين در چه وضعيه.


اشك چشمام رو پر كرد نميتونستم صحنه اي رو كه ميديدم.باور كنم. همه دست ميزدند وميخنديدند.


مادر در حاليكه روبروم واسه بود داشت آروم آروم گريه ميكرد.


دوباره برگشتم و نازنين رو نگاه كردم.


يه لباس حرير سپيد تنش بود و يه تاج با سنگهاي در خشان روي سرش خيلي زيبا تر از گذشته مثل فرشته ها شده بود.


دايي كه ديگه اشگ اونم در اومده بود گفت : ما همه فاميل به اتفاق آرا شما رو از اين لحظه نامزد اعلام ميكنيم. البته شرايطي هست كه احمد ونازنين بايد بپذيرند. وگرنه .....


من ونازي در حاليكه بشدت گريه ميكرديم همصدا گفتيم هرچه باشه ميپذيريم


مامان حلقه اي رو از توكيفش در آورد و به من داد و گفت اينو دست عروسم كن. چنان اين جمله رو با لذت به زبون آوردكه نميتونم وصفش كنم.


زندايي هم يه حلقه به نازنين دادتا دست من كنه.صداي آهنگ مبارك باد فضاي ويلا رو پر كرده بود. همه ميزدند وميرقصيدند ومن نا باورانه دست نازنين رو محكم تو دستم گرفته بودم.در همين زمان سرو كله داريوش پيداشد.در حاليكه مسخره بازي در مياورد و ميخنديد . ناگهان يه چك زد تو گوش من.


جا خوردم . در حاليكه بازم داشت ميخنديد گفت: ديدم گيجي گفتم بزنم كه ببيني خواب نيستي داداش. خنده ام گرفت.


كيك بزرگ سه طبقه اي رو آوردند و من ونازنين اونو بريديم نمي دونستم چي بايد بگم و چيكار بايد بكنم .به اشاره مامان من ونازنين رفتيم تا دست دايي رو ببوسيم كه اون نگذاشت و صورت هر دوي ما رو بوسيد وگفت انشالله خوشبخت باشيد به طرف مامان نازنين وبعد بابا ومامان من رفتيم وهمون صحنه تكرار شد.


بعد از نيم ساعت پيرمرد پير زنها براي استراحت به ويلاها رفتند وفقط جونا موندن وبساط رقص راه افتاد من و نازنين هم كه از بزرگترها خجالت ميكشيديم فرصت كرديم همديگر رو بغل كنيم و ببوسيم.


تا ساعت پنج صبح بچه ها هر آهنگي كه گذاشتن ما باهاش تانگو رقصيديم.اصلا" دلمون نميخواست ديگه لحظه اي از هم جدا بشيم .


ما ديگه نامزد بوديم تو آسمونا سير مي كرديم تو ابرا نميدونم.من فرشته ام رو بغل كرده بودم اون منو و اين مهمترين چيزي بود كه توي اون لحظه برام مهم بود.

پايان فصل هشتم


ادامه دارد ........

نظر یادتون نره


Sisi)I♥U)ســــــی ســـــیI♥U نوشته شده در 22:46 | |







★ قصه عشق فصل پنجم -ششم★

www.hamtaraneh.com

  

قصه عشق 

 

فصل پنجم



با هرجون كندني بود امتحانات معرفي رو پشت سر گذاشتيم.البته بدون اغراق با جون كندن.
يواش يواش بوي عيد داشت ميومد.


توي اين مدت . تولد نازنين رو هم با يه جشن كوچيك و زيباي دونفره پشت سر گذاشتيم.

يه پسر خاله داشتم بنام داريوش كه خيلي با هم اياق بوديم . خيلي از برنامه هامون با هم بود. مدتي بود ازش دوري ميكردم دليلش هم اين بود كه خيلي تيز بود، اگه يكم دور و ور من مي گشت متوجه ماجرا ميشد .

از دهنش نگو كه لق مادر زاد بود. هيچ خبري رو بيشتر از چند دقيقه نمي تونست پيش خودش نگهداره. عين خاله زنكها كافي بود يه چيزي رو كشف كنه.عالم و آدم دنيا ميفهميدن.

اما بالا خره اتفاقي كه ازش ميترسيدم افتاد.تعطيلات عيد بالاخره گير آقا داريوش افتاديم.اينقدر به پرو پاي من پيچيد تا ته توي ماجرا رو در آورد.

ديكري كاري نمي شد كرد . فقط ازش قول گرفتم كه مرد و مردونه فع