تبليغاتX
گل سرخ من










آثار تاريخي يك عاشق



* (`'•.¸ღدوستان عزیز ღ¸.• '´)*



وضعیت من در یاهو



لوگو دوستان



موسيقي




آمار بازدیدکننده





★ قصه عشق سي و هشتم -فصل چهلم ★

www.hamtaraneh.com 

  

قصه عشق 

فصل سي و هشتم


بعد از ساعتها بحث و با اصرار نازنين و تاييد خانواده من ناچار شدم قبول كنم كه به پاريس برم و درسم رو شروع كنم.
دايي قول داد كه نازنين هر شب ميتونه هر چند ساعت كه بخواد تلفني با من حرف بزنه..................همينطور قرار شد تمامي تعطيلات يا من به ايران بيام و يا نازنين به ديدن من در فرانسه بياد. و بالاخره اينكه نازنين بلافاصله بعد از پايان امتحانات نهايي يعني خرداد سال ۵۷ براي زندگي به پاريس بياد.
پس بايد مقدمات سفر رو آماده ميكردم . بعد از انجام هماهنگي هاي لازم و طي مراحل اداري ، پونزدهم مرداد ماه دوهزارو سيصدو پنجاه و پنج شاهنشاهي به اتفاق نازنين و بابا به طرف پاريس پرواز كرديم.
ساعت چهار بعد از ظهر بود كه هواپيما در فرودگاه شارل دوگل پاريس به زمين نشست . در فرودگاه بهروز ، يكي از رفقام كه از طرف سازمان سال گذشته بورس گرفته و به پاريس اومده بود ، به استقبالمون اومد و مارو به هتلي كه رزرو كرده بود برد .و ...................و براي استراحتي كوتاه تنها گذاشت.
بعد از استقرار تو هتل و يك استراحت دو ، سه ساعته بهروز دوباره به سراغمون اومد وبراي خوردن شام مارو به رستوراني تو منطقه شانزه ليزه برد..
خيابون شانزه ليزه با مراكز خريد بزرگ و شيكش .............، زير نور چراغهاي رنگارنگ ،............. زيبا و باشكوه ................ چشم هر بيننده رو نوازش ميكرد..................بعد از صرف شام تصميم گرفتيم كمي قدم بزنيم ................... پس .......... از رستوران خارج شديم و قدم زنان به طرف مراكز خريد رفتيم.
ويترين فروشگاه ها ، نگاه عابرين رو ، با هر سليقه اي به سمت خودش ميكشيد .
چشمم به يه عطر فروشي افتاد ...................... در حاليكه بابا و بهروز سر گرم گفتگو در مورد محله هاي مناسب براي تهيه خانه بمنظور استقرار من بودند .دست نازنين رو گرفتم و به داخل فروشگاه رفتيم.
بوي عطر هاي محتلف فضاي داخل مغازه رو پر كرده بود............ آدم احساس ميكرد همه گلهاي معطر بهشتي رو اونجا جمع كردن .
من و فرشته كوچيكم دست در دست هم به شيشه هاي ظريف و قشنگي كه مملو از مايعات معطر بود نگاه ميكرديم . فروشنده اي بسيار زيبا و مودب به سمت ما اومد و به فرانسوي از ما پرسيد : كمكي ميتونه به ما بكنه .......
با چند كلمه اي دست و پا شيكسته حاليش كردم ، براي نازنينم يه هديه خوب ميخوام.
ما رو به سمتي برد و شروع كرد به ارائه انواع مناسب عطر ، بالاخره نازنين يكيش رو انتخاب كرد و خريديم و فروشنده با سليقه تمام بسته بنديش كرد و به من داد.
من با يك پوزيسيون رمانتيك به طرف نازنين برگشتم و در حاليكه به حالت زانو زده در اومده بودم......... اون بسته رو به نازنين تقديم كردم.............فروشنده كه خانمي بيست يكي دو ساله بود . از اين كار من خيلي خوشش اومد و يه شاخه گل سرخ به من داد تا همراه هديه به نازنين بدم............نازنين در حاليكه خنده اي شيرين روي لب داشت به من نزديك شد و گونه من رو بوسيد و گفت : احمد ازت ممنونم ............. خيلي دوستت دارم .
من هم بوسهُ كوتاهي از لباش گرفتم ................ و گفتم : تو همه هستي من هستي ..............همه هستي من........
از مغازه زديم بيرون. بابا اينا اونقدر غرق بحث بودن كه متوجه غيبت ما نشده و همينجور قدم زنان راه خودشون رو ادامه داده بودن.
خودمون رو به اونا رسونديم و پس از ساعتي به هتل رفتيم. بايد استراحت ميكرديم ............. چون فردا براي ديدن دوسه تا خونه كه بهروز در نظر گرفته بود ميرفتيم. ..........
با توجه به اينكه قرار بود نازنين در تعطيلات پيش من بياد و از طرفي دايي اينا و بابا ايناهم به اونجا رفت وآمد ميكردند. بايد ويلايي سه خوابه تهيه ميكرديم.
اينكار ظرف دو روز و خيلي سريع انجام شد من بايد در دانشكده هنر هاي دراماتيك پاريس وابسته به دانشگاه سوربون آغاز به تحصيل ميكردم. البته قبل از اون بايد به كالجي ميرفتم و زبان فرانسه رو كامل ياد ميگرفتم . هر دوي اينها در جنوب غربي پاريس واقع شده بود .
در شهركي نزديك كه تنها دوازده دقيقه تا دانشكده فاصله داشت ويلايي زيبا و بزرگ اجاره كرديم كه مبله بود ..................همانروز و پس از تنظيم اسناد اجاره ، ما به اون خونه نقل مكان كرديم . بابا بلافاصه دست بكار شد و سر و ساماني به باغچه كوچك اون داد . من و نازنين هم براي كشف مراكز خريد و مكان هاي مختلف از ويلا خارج شديم و به گشت و گذار پرداختيم.........
حدود يه ربع راه رفته بوديم . كه به يه محوطه بسيار زيبا رسيديم . كه با شمشاد هايي بلند لابرنت ساخته بودند.
ما داخل لابرينت شديم و كمي قدم زديم . در راهرو هاي مختلف اون نيمكت هايي براي نشستن قرارداده شده بود............... ما روي يكي از اونها نشستيم و من سر نازنين رو تو بغلم گرفتم. ...............
هيچكدوم هيچي نمي گفتيم . اما همين سكوت ،دنيا .............. دنيا ......حرف در خودش داشت....................
نازنين لحظه اي سرش رو بالا آورد و مستقيم تو چشماي من نگاه كرد...............بعد از چند لحظه چشماش رو بست و من لبهام روي لبهاي گرمش گذاشتم.................
ما وسط خود خود بهشت بوديم. و در فضاي رويايي اون در حال پرواز عشق..................

TinyPic image 

فصل سي ونهم

همه چيز به خوبي پيش ميرفت . من توي كالج شروع به فراگيري زبان فرانسه كردم . هرچي ياد ميگرفتم بلافاصله به نازنين هم ياد ميدادم.
بيست و هشتم شهريور فرا رسيد و بابا نازنين ناچار بودن به ايران برگردند................
و اين ، يكي از سخت ترين روزهاي زندگي من و نازنين بود..........
هردو بي اختيار تو فرودگاه اشگ ميريختيم.......چاره اي نبود با يد ميرفتن...چند بار بلندگوي سالن فرودگاه اونا رو براي سوار شدن به هواپيما صدا زد ...................بالاخره بابا مهربانانه دست اونو گرفت و به طرف گيت مخصوص هدايت كرد.
نازنين در حاليكه هنوز گريه ميكرد سرش رو به سينه بابا تكيه داده بود و با اون ميرفت................
من تا آخرين لحظه اونا رو با نگاه دنبال كردم..........و چند لحظه اي به گيت خالي ........كه ديگه هيچ مسافري از اون عبور نميكرد خيره ، نگاه كردم.......
با دستمالي كه داشتم اشگ هامو پاك كردم.............حس ميكردم........... يه گوشه از قلبم خالي شده ........شديدا اين خلاٍُ اذيتم ميكرد..........
چاره اي نبود.....................بايد تحمل ميكردم.................اونجا موندنم ديگه فايده اي نداشت ، پس تصميم گرفتم به خونه برگردم...........از سالن فرودگاه خارج شدم و خودم رو به محوطه بيروني اون رسوندم....................
نسيم خنكي كه بوي پاييز رو در خودش داشت صورتم رو نوازش كرد................تصميم عوض شد . در حاشيه خيابان خروجي فرودگاه شروع كردم به قدم زدن.............اصلا متوجه دور و بر خودم نبودم............قدم ميزدم و با افكاري كه توي ذهنم بالا پايين ميشدن كلنجار ميرفتم...........دو سال ............من و نازنين بايد دو سال اين جدايي سخت رو تحمل كنيم..............فكرش هم اذيتم ميكرد.............................
عكس نازنين رو از جيبم در آوردم و بهش نگاه كردم...........زيبا بود ...........واقعا زيبا بود......................اما اين دليل عشق مفرط من به اون نبود......................پاكي ....... بي آلايشي ............ و معصوميت اون................ من رو هر روز دلبسته تر از گذشته به اون ميكرد.......................
نازنين من خيلي واقع بينانه به زندگي نگاه ميكرد........اون رنج و مشقت اين دوري ديوانه كننده را به جون خريده بود............چرا كه نميخواست سدي در مقابل پيشرفت من باشه..............
اون ميدونست من عاشق كارم هستم .............و ميدونست من براي پيشرفت در كارم بايد اين بورس رو ميپذيرفتم.....................
نازنين با اينكه رنج ، كشنده دوري از من رو ، در اون يكسال و نيم با گوشت و پوست و استخوان لمس كرده بود .............باز پذيرفت ............ و نه تنها پذيرفت بلكه من رو هم متقاعد كرد كه به اين مسئله تن بدم................ تا به موفقيتي كه مورد نظر هردوي ما بود دست پيدا كنيم.........
خب حالا چه ميخواستيم ........... و چه نميخواستيم......... پا توي اين مسير گذاشته بوديم.............. و من عادت نداشتم راهي رو كه شروع كردم نيمه كاره رها كنم.........يا خوب به انجام نرسونمش.......... پس به همين خاطر تصميمي با خودم گرفتم..........من بايد اين جا فقط به هدفم فكر كنم............. و اون...............تنها و تنها كسب موفقيت درتحصيل بود................من قرار بود تا چند روز ديگر در رشته كار گرداني شروع به تحصيل بكنم............با خودم فكر كردم يك كارگردان خوب بايد روانشاس و جامعه شناس خوبي هم باشه............. پس تصميم گرفتم به جاي به بطالت گذروندن زمان در يكي از اين دو رشته هم..........بصورت همزمان شروع به تحصيل كنم............
بايد با بهروز مشورت ميكردم.........و از او راهنمايي
مي گرفتم...............من در زيبا ترين شهر اروپا ، پاريس .........با خودم عهد بستم.........دست از هرگونه وقت گذراني بي خود بردارم............و همه زمان مفيد موجود رو به كسب موفقيت تحصيلي اختصاص بدم.................. اين فكر شور عجيبي در دلم ايجاد كرده بود.................. نازنين با اينكه كنارم نبود اما به من انرژي ميداد..........حس ميكردم اون داره كنارم قدم ميزنه .......... ومن رو به خاطر اين انديشه با لبخندي بهشتي مورد تشويق قرار ميده............از اين حس لبخند رضايتي بر روي لبهاي من نقش بست............
نميدونم چقدر راه رفته .......................و الان كجا بودم..................... بوق ماشيني منو به خودم آورد..................
صدايي زنانه به زبان فارسي از داخل ماشين به گوشم خورد كه منو صدا ميزد................
به طرف صدا برگشتم...............يه ماشين پورشه قرمز رنگ كه انگار همين الان از لاي زر ورق بازش كردن............. رو ديدم.............
دوباره اسم خودم رو شنيدم...............صدا آشنا بود.............سرش رو از تو ماشين آورد بيرون .................خشگم زد..................باورم نميشد.................اون

 

فصل چهلم

به خودم مسلط شدم و با لبخندي كه خيلي هم از سر رضايت نبود جواب سلامش رو دادم...............توي اين موقعيت اين يكي رو كم داشتم.............خيلي آروم و مودبانه گفت : سوار شو...........
و در رو باز كرد.............
حال و حوصله بحث كردن رو نداشتم......سوار شدم......خستگيه يه راهپيمايي طولاني ، زماني خودش رو نشون داد . كه روي صندلي نرم و راحت پورشه نشستم..........
بدون اينكه حرفي بزنه حركت كرد.......من هم بدون اينكه سعي در گفتگويي كنم........به افكار عميق خودم فرو رفتم...............خيلي دلم ميخواست بدونم براي چي به فرانسه اومده...........ميدونستم اين ملاقات بخصوص درست بعد از رفتن نازنين مطلقا نميتونه تصادفي باشه..........
تصميم گرفته بودم يكبار براي هميشه تكليفم رو باهاش روشن كنم . از اين موش و گربه بازي هم ديگه خسته شده بودم......اگر قرار ميشد اينجا تمومش نكنم. هرگز نميتونستم..............به هدفم دست پيدا كنم..............بيست دقيقه اي رانندگي كرده بود و تقريبا پاريس رو دور زده بود...............................
گفتم : ميشه بپرسم كجا داريم ميريم...............
جواب داد : الان ديگه ميرسيم.............
و دوباره سكوتي سنگين حاكم شد ...................... معلوم بود اونم توي افكار خودش غوطه ور بود......... ده دقيقه ديگه به رانندگي ادامه داد و بالا خره در مقابل يه رستوران كوچيك و دنج كه در ميون يه محوطه طبيعي بزرگ قرار گرفته بود‌ ، نگه داشت............
نميدونستم كجاييم.........اما هر جا بوديم داخل پاريس نبوديم............بعد ها فهميدم كه اونجا يكي از شهركهاي خش آب و هوا و عيان نشين اطراف پاريسه ................
پياده شديم و به طرف رستوران رفتيم.................هيچكدوم اشتهايي نداشتيم ................ پس فقط دو تا قهوه سفارش داديم.............باز تا زماني كه قهوه ها رو آوردند سكوت مطلق حاكم بين ما دوتا بود ..............
گارسون قهوه ها رو آورد و دنبال كار خودش رفت.............در يك لحظه هردو به حرف اومديم.............و بلافاصله بدون اينكه چيز مشخصي گفته شده باشيم هردو دوباره سكوت كرديم..........
اما اين سكوت .........زياد طولاني نشد................من به حرف اومدم و گفتم : ببين ............من نميدونم تو چي فكر ميكني ، كه نميخواهي دست از ......................
خيلي آروم و مهربان حرفم رو قطع كرد و گفت : گوش كن احمد.........خواهش ميكنم گوش كن.........
حس عجيبي بهم دست داد ......جوري كه نتونستم به حرفم ادامه بدم ................
نگاهش رو به داخل فنجون قهوه دوخته بود و در حاليكه اشگ تو چشماش موج ميزد . ادامه داد : من از تو معذرت ميخوام........حق با تو ...........من اشتباه كردم.................
باز غافلگير شدم.......................اين سحر بود كه داشت اين حرفا رو ميزد............... هاج و واج داشتم نگاهش ميكردم..............
اون به حرفش ادامه داد و گفت : البته اين به اون معني نيست كه من عاشق تو نيستم............هستم .........بخدا هستم.................
ديوانه وار دوستت دارم...........
اما متوجه شدم...........عشق پاك و معصوم نازنين ، اونقدر قوي هست كه من نتونم حتي جاي پاي كوچيكي تو قلب تو پيدا كنم..............
احمد.................... من الان اين حرفا رو از سر عجز و نا تواني نميزنم..............من آدم بدي هستم..........من بد بار اومدم................من عادت كردم هرچي رو ميخوام بدست بيارم..................... و بدست هم ميارم.................اما من ديگه نميخوام تو رو از دست نازنين در بيارم...............تو حق اوني......... نه من...............من عاشق تو ام..........اما الان ديوانه وار نازنين رو هم دوست دارم...............اون واقعا يه فرشته است...............
من نميتونم اين كار رو با اون بكنم...........من نميتونم تو رو از اون بگيرم...........براي اون از دست دادن تو يعني مرگ..................
من امروز موقع خداحافظي شما تو فرودگاه بودم...............خيلي گريه كردم ...شايد به اندازه شما .................
من اومده بودم سايه به سايه ات حركت كنم و به دستت بيارم......اما الان تصميم گرفتم فرانسه رو تركنم.............
ميخوام از اين جا برم و براي هميشه از زندگي تو خارج بشم.............ميخوام پا روي قلبم بزارم و براي اولين بار از چيزي كه ميخوامش................. با همه وجودم ميخوامش .......دست بكشم...................... به خاطر يه نفر ديگه..................به خاطر نازنين.................به خاطر نازنين............
گلوم خشگ شده بود ، نميدونستم چيكار بايد بكنم و چي بايد بگم..........من خودم رو آماده يه مشاجره شديد و در گيري جدي كرده بودم................ و حالا در مقابل كسي قرار گرفته بودم كه تسليم مطلق بود.............
سكوت ده دقيقه اي حاكم مطلق بود بين ما............اما من بالاخره به حرف اومدم و گفتم : نميدونم چي بگم........من توي زندگيم بيش از هرچيزي ......حتي زندگيم نازنين رو دوست دارم............و حاظرم به خاطر اون هر كاري بكنم...........من نميتونم به هيچكس ديگه جر اون فكر بكنم....... تو ه.دت هم خوب اينو فهميدي .....اما ما ميتونينم دوستان خوبي براي هم باشيم ......همونجور كه با سپيده و ليلا هستيم.............رفان تو از پاريس دليلي نداره .........بمون و با من و نازنين دوست باش................
نازنين خيلي تو رو دوست داره .............. اون هميشه از تو و مهربوني ذاتي كه پشت اين چهره به ظاهر مغرور و خشن تو پنهون شده حرف ميزد................من هميشه به حرفهاي اون در مورد تو ميخنديدم..............اون هميشه به من ميگفت ........... سحر يكي از بهترين دوستان من و تو هست و خواهد بود من مطمئنم............
سحر در حاليكه قطرات اشگي رو كه رو گونه هاش ريخته شده بود پاك ميكرد .
گفت : يعني تو هنوزم حاضري منو بعنوان يه دوست...........يه دوست صميمي ...............بپذيري.................
گفتم : البته اين خواست هردوي ما .....هم من و هم نازنين............
پرسيد : درست مثل سپيده و ليلا...........
گفتم : درست مثل اونها.................

پايان فصل دوازدهم

ادامه دارد ........

نظر یادتون نره 


Sisi)I♥U)ســــــی ســـــیI♥U نوشته شده در 23:50 | |